"محتشم کاشانی ترجیع بند 1"
 
این زمین پربلا را نام دشت کربلاست ای دل بی‌درد آه آسمان سوزت کجاست
 
این بیابان قتلگاه سید لب تشنه است
 
ای زبان وقت فغان وی دیده هنگام بکاست
 
این فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر
 
گر ز دود آه ما عالم سیه گردد رواست
 
این مکان بوده است روزی خیمه‌گاه اهل‌بیت
 
کز حباب اشگ ما امروز گردش خیمه‌هاست
 
کشتی عمر حسین اینجا به زاری گشته غرق
 
بحر اشگ ما درین غرقاب بی‌طوفان چراست
 
اینک قبه‌ی پر نور کز نزدیک ودور
 
پرتو گیتی فروزش گمرهان را ره‌نماست
 
اینک حایر حضرت که در وی متصل
 
زایران را شهپر روحانیان در زیر پاست
 
اینک سده‌ی اقدس که از عز و شرف
 
قدسیان را ملجاء و کروبیان را ملتجاست
 
اینک مرقد انور که صندوق فلک
 
پیش او با صد هزاران در و گوهر بی‌بهاست
 
اینک تکیه‌گاه خسرو والا سریر
 
کاستان روب درش را عرش اعظم متکاست
 
اینک زیر گل سرو گلستان رسول
 
کز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست
 
اینک خفته در خون گلبن باغ بتول
 
کز شکست او چو گل پیراهن حور اقباست
 
این چراغ چشم ابرار است کز تیغ ستم
 
همچو شمعش با تن عریان سر از پیکر جداست
 
این سرور سینه‌ی زهراست کز سم ستور
 
سینه‌ی پر علمش از هر سو لگدکوب بلاست
 
این انیس جان پیغمبر حسین‌بن علی است
 
کز سنان‌بن انس آزرده تیغ جفاست
 
این عزیز صاحب دل ابا عبدالهست
 
کز ستور افتاده بی‌یاور به دشت کربلاست
 
این حبیب ساقی کوثر وصی بی‌سراست
 
کز عروس روزگارش زهر در جام بقاست
 
این سرافراز بلنداختر که در خون خفته است
 
نایب شاه ولایت تاج فرق اولیاست
 
این سهی سرو گزین کز پشت زین افتاده است
 
جانشین شاه مردان شهسوار لافتاست
 
این مه فرخنده طلعت کاین زمینش مهبط است
 
قرةالعین علی چشم و چراغ اوصیاست
 


***

 

این در رخشنده گوهر کاین مقامش مخزنست
 
درةالتاج شه دین تاجدار هل اتاست
 
این دل آرام ولی حق امیرالممنین
 
کامکارانت منی نامدار انماست
 
این گزین عترت حیدر امام المتقین
 
پادشاه کشور دین پیشوای اتقیاست
 
پا درین مشهد به حرمت نه که فرش انورش
 
لاله رنگ از خون فرق نور چشم مرتضی است
 
دوست را گر چشم ازین حسرت نگرید وای وای
 
کز تاسف دشمنان را بر زبان واحسرتاست
 
مردم و جن و ملک ز آه نبی در آتشند
 
آری آری تعزیت را گرمی از صاحب عزاست
 
می‌شود شام از شفق ظاهر که بر بام فلک
 
سرنگون از دوش دوران رایت آل عباست
 
طفل مریم بر سپهر از اشگ گلگون کرده سرخ
 
مهد خود در شام غم همرنگ طفل اشک ماست
 
خاکسارانی که بر رود علی بستند آب
 
گو نگه دارید آبی کاتش او را در قفاست
 
تیره گشت از روبهان ماوای شیری کز شرف
 
کمترین جای سگانش چشم آهوی خطاست
 
ای دل اینجا کعبه‌ی وصل است بگشا چشم جان
 
کز صفا هر خشت این آیینه گیتی نماست
 
زین حرم دامن کشان مگذر اگر عاقل نه‌ای
 
کاستین حوریان جاروب این جنت سر است
 
رتبه‌ی این بارگه بنگر که زیر قبه‌اش
 
کافر صد ساله را چشم اجابت از دعاست
 
یا ملاذالمسلمین در کفر عصیان مانده‌ام
 
از خداوندم امید رحمت و چشم عطاست
 
یا امیرالممنین از راندگان درگهم
 
وز در آمرزگارم گوش بر بانک صلاست
 
یا امام‌المتقین از عاصیان امتم
 
وز رسولم چشم خشنودی و امید رضاست
 
یا معزالمذنبین غرق کبایر گشته‌ام
 
وز تو در خواهی مرادم در حریم کبریاست
 
یا شفیع‌المجرمین جرمم برونست از عدد
 
وز تو مقصودم شفاعت پیش جدت مصطفاست
 
یا امان الخائفین اینجا پناه آورده‌ام
 
وز تو مطلوبم حمایت خاصه در روز جزاست
 
یا اباعبدالله اینک تشنه‌ی ابر کرم
 
از پی یک قطره پویان برلب بحر سخاست
 
یا ولی‌الله گدای آستانت محتشم
 
بر در عجز و نیاز استاده بی‌برگ و نواست
 
مدتی شد کز وطن بهر تو دل بر کنده است
 
وز ره دور و درازش رو در این دولتسرا است
 
دارد از درماندگی دست دعا بر آسمان
 
وز قبول توست حاصل آن چه او را مدعاست
 
از هوای نفس عصیان دوست هر چند ای امیر
 
جالس بزم گناه و راکب رخش خطاست
 
چون غبار آلود دشت کربلا گردیده است
 
گرد عصیان گر ز دامانش بیفشانی رواست
 

ترجیع بند 2

باز این چه شورش است که در خلق عالم است  باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
 
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین  بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
 
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو  کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
 
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب  کاشوب در تمامی ذرات عالم است
 
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست  این رستخیز عام که نامش محرم است
 
در بارگاه قدس که جای ملال نیست  سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
 
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است
 
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین  پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین
 

* * *
 

کشتی شکست خورده‌ی طوفان کربلا
 
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
 
گر چشم روزگار به رو زار می‌گریست
 
خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا
 
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
 
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
 
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
 
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
 
بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکند
 
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
 
زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد
 
فریاد العطش ز بیابان کربلا
 
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
 
کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا
 
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
 
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
 

***

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
 
وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی
 
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
 
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
 
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
 
یک شعله‌ی برق خرمن گردون دون شدی
 
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
 
سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی
 
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
 
جان جهانیان همه از تن برون شدی
 
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
 
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
 
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر
 
با این عمل معامله‌ی دهر چون شدی
 
آل نبی چو دست تظلم برآورند
 
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
 

***
 

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
 
اول صلا به سلسله‌ی انبیا زدند
 
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
 
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
 
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
 
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
 
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه‌ها
 
افروختند و در حسن مجتبی زدند
 
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
 
کندند از مدینه و در کربلا زدند
 
وز تیشه‌ی ستیزه در آن دشت کوفیان
 
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
 
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
 
بر حلق تشنه‌ی خلف مرتضی زدند
 
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
 
فریاد بر در حرم کبریا زدند
 
روح‌الامین نهاده به زانو سر حجاب
 
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
 

* * *
 

چون خون ز حلق تشنه‌ی او بر زمین رسید
 
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
 
نزدیک شد که خانه‌ی ایمان شود خراب
 
ز بس شکستها که به ارکان دین رسید
 
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
 
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
 
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
 
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
 
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
 
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
 
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
 
از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید
 
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار
 
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
 
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
 
او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال
 

* * *

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
 
یک باره بر جریده‌ی رحمت قلم زنند
 
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
 
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
 
دست عتاب حق به در آید ز آستین
 
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
 
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
 
آل علی چو شعله‌ی آتش علم زنند
 
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
 
گلگون کفن به عرصه‌ی محشر قدم زنند
 
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
 
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
 
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
 
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
 
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
 
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
 

* * *

 

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
 
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
 
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
 
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
 
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن
 
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
 
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
 
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
 
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
 
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
 
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
 
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
 
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
 
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
 
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
 
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
 


* * *

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
 
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
 
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
 
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
 
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
 
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
 
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت
 
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
 
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
 
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
 
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
 
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
 
بی‌اختیار نعره‌ی هذا حسین زود
 
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
 
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
 
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
 


* * *
 

این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست
 
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
 
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
 
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
 
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
 
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
 
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
 
از موج خون او شده گلگون حسین توست

 
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
 
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
 
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
 
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
 
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
 
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
 
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
 
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
 

* * *
 

کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
 
ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین
 
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
 
در ورطه‌ی عقوبت اهل جفا ببین
 
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
 
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
 
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
 
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
 
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
 
سرهای سروران همه بر نیزه‌ها ببین
 
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
 
یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین
 
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
 
غلطان به خاک معرکه‌ی کربلا ببین
 
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
 
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
 

* * *

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
 
بنیاد صبر و خانه‌ی طاقت خراب شد
 
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
 
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
 
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
 
در دیده‌ی اشگ مستمعان خون ناب شد
 
خاموش محتشم که ازین نظم گریه‌خیز
 
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
 
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
 
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
 
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
 
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
 
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
 
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
 
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
 
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
 

* * *
 

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای
 
وز کین چها درین ستم آباد کرده‌ای
 
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
 
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای
 
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه
 
نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای
 
کام یزید داده‌ای از کشتن حسین
 
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای
 
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
 
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای
 
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
 
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای
 
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
 
آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای
 
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
 
از آتش تو دود به محشر درآورند
 
مثنوی"
بنال ای دل که دیگر ماتم آمد
 
بگری ای دیده ایام غم آمد
 
گل غم سرزد از باغ مصیبت
 
جهان را تازه شد داغ مصیبت
 
جهان گردید از ماتم دگرگون
 
لباس تعزیت پوشیده گردون
 
ز باغ غصه کوه از پا فتاده
 
زمین را لرزه بر اعضا فتاده
 
فلک تیغ ملامت بر کشیده
 
ز ماه نو الف بر سر شیده
 
ازین غم آفتاب از قصر افلاک
 
فکنده خویش را چون سایه بر خاک
 
عروس مه گسسته موی خود را
 
خراشیده به ناخن روی خود را
 
خروش بحر از گردون گذشته
 
سرشک ابر از جیحون گذشته
 
تو نیز ای دل چو ابر نوبهاری
 
به بار از دیده هر اشگی که داری
 
که روز ماتم آل رسول است
 
عزای گلبن باغ بتول است
 
عزای سید دنیا و دین است
 
عزای سبط خیرالمرسلین است
 
عزای شاه مظلومان حسین است
 
که ذاتش عین نور و نور عین است
 
دمی کز دست چرخ فتنه پرداز
 
ز پا افتاد آن سرو سرافراز
 
غبار از عرصه‌ی غبرا برآمد
 
غریو از گنبد خضرا برآمد
 
ملایک بی‌خود از گردون فتادند
 
میان کشتگان در خون فتادند
 
مسلمانان خروش از جان برآرید
 
محبان از جگر افغان برآرید
 
درین ماتم بسوز و درد باشید
 
به اشگ سرخ و رنگ زرد باشید
 
بسان غنچه دلها چاک سازید
 
چو نرگس دیده‌ها نمناک سازید
 
ز خون دیده در جیحون نشینید
 
چو شاخ ارغوان در خون نشینید
 
به ماتم بیخ عیش از جان برآرید
 
به زاری تخم غم در دل بکارید
 
که در دل این زمان تخم ملامت
 
برشادی دهد روز قیامت
 
خداوندا به حق آل حیدر
 
به حق عترت پاک پیامبر
 
که سوی محتشم چشم عطا کن
 
شفیعش را شهید کربلا کن
 


****

" قطعه (مرثیه) "

بدر فلک شرف خليفه
 
چون زير تربت حسين است
 
در صبح ازل ز مهر فطري
 
نازان به محبت حسين است
 
فاني شده در زمان فوتش
 
ايام شهادت حسين است
 
وين حسن موافقت که گفتم
 
بی‌شک ز عنيت حسين است
 
اين از همه خوب‌تر که او را
 
تاريخ شفاعت حسين است
 

****

" قطعه"

بر سر تربتی رسیدم دوش
 
خرم و غم زدا و محنت کاه
 
نور مهر علی و عترت او
 
زان مکان رفته تا به ذروه‌ی ماه
 
با من آن روز از قضا بودند
 
جمعی از اهل معرفت همراه
 
گفتم این خاک کیست شخصی گفت
 
خاک پاک حسین عین‌الله
 
گفتم آگه نیم ز تاریخش
 
از همان مصرعم نمود آگاه
 

***
"  قصیده "
 اوحدی مراغه ای
 

این آسمان صدق و درو اختر صفاست؟
 
یا روضه‌ی مقدس فرزند مصطفاست؟
 
این داغ سینه‌ی اسدالله و فاطمه است؟
 
یا باغ میوه‌ی دل زهرا و مرتضاست؟
 
ای دیده، خوابگاه حسین علیست این؟
 
یا منزل معالی و معموره‌ی علاست؟
 
ای تن، تویی و این صدف در «لو کشف»؟
 
ای دل تویی، و این گهر کان «هل اتا» ست؟
 
ای جسم، خاک شو، که بیابان محنتست
 
وی چشم؟ آب ریز، که صحرای کربلاست
 
سرها برین بساط، مگر کعبه‌ی دلست؟
 
رخها بر آستانه، مگر قبله‌ی دعاست؟
 
ای بر کنار و دوش نبی بوده منزلت
 
قندیل قبه‌ی فلکی خاک این هواست
 
تو شمع خاندان رسولی به راستی
 
پیش تو همچو شمع بسوزد درون راست
 
بر حالت تو رقت قندیل و سوز شمع
 
جای شگفت نیست، نشانی ازین عزاست
 
قندیل ازین دلیل که: زردست روشنست
 
کو را حرارت از جگر ماتم شماست
 
هر سال تازه می‌شود این درد سینه سوز
 
سوزی که کم نگردد و دردی که بی‌دواست
 
کار فتوت از دل و دست تو راست شد
 
اندرجهان بگوی که: این منزلت کراست؟
 
در آب و آتشیم چو قندیل بر سرت
 
آبی که فیضش از مدد آتش عناست
 
قندیل اگر هوای تو جوید بدیع نیست
 
زیرا که گوهر تو ز دریای «لافتا» ست
 
زرینه شمع بر سرقبرت چو موم شد
 
زان آتشی که از جگر ممنان بخاست
 
ای تشنه‌ی فرات، یکی دیده بازکن
 
کز آب دیده بر سر قبر تو دجله‌هاست
 
آتش، عجب، که در دل گردون نیوفتاد!
 
در ساعتی که آن جگر تشنه آب خواست
 
شمشیر تا ز بد گهری در تو دست برد
 
نامش همیشه هندو و سر تیزو بی‌وفاست
 
از بهر کشتن تو به کشتن یزید را
 
لایق نبود، کشتن او لعنت خداست
 
آن پیرهن که گشت به دست حسود چاک
 
اندر بر معاویه دیریست تا قباست
 
فرزند بر عداوت آبا پراگند
 
تخم خصومتی که چنین لعنتش سزاست
 
گردیست بر ضمیر تو، زان خاکسار و ما
 
بر گورت آب دیده فشانان ز چپ و راست
 
با دوستان خویشتن از راه دشمنی
 
رویت گرفته از چه و خاطر دژم چراست؟
 
گردون ناسزا ز شما عذر خواه شد
 
امروز اگر قبول کنی عذر او سزاست
 
شاهان بپرسش تو ز هر کشور آمدند
 
وانگه ببندگی تو راضی، گرت رضاست
 
از آب چشم مردم بیگانه گرد تو
 
گرداب شد، چنان که برون شد به آشناست
 
حالت رسیدگان غمت را گرفت شور
 
شورابه‌ی دو دیده‌ی یک یک برین گواست
 
کار مخالف تو برون افتد از نوا
 
چون در عراق ساز حسینی کنند راست
 
بر عود تربت تو چوشکر بسوختیم
 
از شکرت بپرس که: این آتش از کجاست؟
 
چون کاه میکشد به خود این چهرهای زرد
 
این عود زن نگار، که همرنگ کهرباست
 
عودی که میوه‌ی دل زهرا درو بود
 
نشگفت اگر شکوفه‌ی او زهره‌ی سماست
 
صندوق تو ز روی به زر در گرفته‌ایم
 
وین زرفشانی ارچه برویست بی‌ریاست
 
روزی ز سر گذشت تو دیدم حکایتی
 
زان روز باز پیشه‌ی من نوحه و بکاست
 
تا میل قبه‌ی تو در آمد به چشم من
 
تاریکی از دو چشم جهان بین من جداست
 
بر تربت تو وقف کنم کاسهای چشم
 
زیرا که کیسه‌ی زرم از سیم بی‌نواست
 
تابوت تو ز دیده مرصع کنم به لعل
 
وین کار کردنیست، که تابوت پادشاست
 
چشم ارز خون دل شودم تیره، باک نیست
 
در جیب و کیسه خاک تو دارم، که توتیاست
 
چون خاک عنبرین ترا نیست آهویی
 
مانندش ار به نافه‌ی چینی کنم خطاست
 
قلب سیاه سیم تنم زر ناب شد
 
زین خاک سرخ فام، که همرنگ کهرباست
 
کردم به حله روی ز پیشت به حیله، لیک
 
پایم نمی‌رود، که مرا دیده از قفاست
 
زان چشم دوربین چه شود گر نظر کنی
 
در حال اوحدی؟ که برین آستان گداست
 
او را بس اینقدر که بگویی ز روی لطف
 
با جد و با پدر که: فلانی، غلام ماست
 
کردم وداع، این سخن این جا گذاشتم
 
بیگانه را مده سخن من، که آشناست
 
گر تن سفر گزید ز پیشت، مگیر عیب
 
دل را نگاه دار، که در خدمتت به پاست

 

***

وحشی بافقی
 

روزیست اینکه حادثه کوس بلازده‌ست
 
کوس بلا به معرکه‌ی کربلا زده‌ست
 
روزیست اینکه دست ستم ، تیشه جفا
 
بر پای گلبن چمن مصطفا زده‌ست
 
روزیست اینکه بسته تتق آه اهل بیت
 
چتر سیاه بر سر آل عبا زده‌ست
 
روزیست اینکه خشک شد از تاب تشنگی
 
آن چشمه‌ای که خنده بر آب بقا زده‌ست
 
روزیست اینکه کشته‌ی بیداد کربلا
 
زانوی داد در حرم کبریا زده‌ست
 
امروز آن عزاست که چرخ کبود پوش
 
بر نیل جامه خاصه پی این عزا زده‌ست
 
امروز ماتمی‌ست که زهرا گشاده موی
 
بر سر زده ز حسرت و واحسرتا زده‌ست
 
یعنی محرم آمد و روز ندامت است
 
روز ندامت چه ، که روز قیامت است

 

***

روح القدس که پیش لسان فرشته‌هاست
 
از پیروان مرثیه خوانان کربلاست
 
این ماتم بزرگ نگنجد در این جهان
 
آری در آن جهان دگر تیر این عزاست
 
کرده سیاه حله نور این عزای کیست
 
خیرالنسا که مردمک چشم مصطفاست
 
بنگر به نور چشم پیمبر چه می‌کنند
 
این چشم کوفیان چه بلا چشم بی‌حیاست
 
یاقوت تشنگی شکند از چه گشت خشک
 
آن لب که یک ترشح از او چشمه‌ی بقاست
 
بلبل اگر ز واقعه کربلا نگفت
 
گل را چه واقعست که پیراهنش قباست
 
از پا فتاده است درخت سعادتی
 
کزبوستان دهر چو او گلبنی نخاست
 
شاخ گلی شکست ز بستان مصطفا
 
کز رنگ و بو فتاد گلستان مصطفا

 

***

ای کوفیان چه شد سخن بیعت حسین
 
و آن نامه‌ها و آرزوی خدمت حسین
 
ای قوم بی‌حیا چه شد آن شوق و اشتیاق
 
آن جد و هد درطلب حضرت حسین
 
از نامه‌های شوم شما مسلم عقیل
 
با خویش کرد خوش الم فرقت حسین
 
با خود هزار گونه مشقت قرار داد
 
اول یکی جدا شدن از صحبت حسین
 
او را به دست اهل مشقت گذاشتید
 
کو حرمت پیمبر و کو حرمت حسین
 
ای وای بر شما و به محرومی شما
 
افتد چو کار با نظر رحمت حسین
 
دیوان حشر چون شود و آورد بتول
 
پر خون به پای عرش خدا کسوت حسین
 
حالی شود که پرده ز قهر خدا فتد
 
و ز بیم لرزه بر بدن انبیا فتد

 


 

 

 

یا حضرت رسول حسین تو مضطر است
 
وی یک تن است و روی زمین پر ز لشکر است
 
یا حضرت رسول ببین بر حسین خویش
 
کز هر طرف که می‌نگرد تیغ و خنجر است
 
یا حضرت رسول ، میان مخالفان
 
بر خاک و خون فتاده ز پشت تکاور است
 
یا مرتضا ، حسین تو از ضرب دشمنان
 
بنگر که چون حسین تو بی‌یار و یاور است
 
هیهات تو کجایی و کو ذوالفقار تو
 
امروز دست و ضربت تو سخت درخور است
 
امروز دست و ضربت تو سخت درخور است
 
جان بر لب برادر با جان برابر است

 
ای فاطمه یتیم تو خفته‌ست و بر سرش
نی مادر است و نی پدر و نی برادر است

زین العباد ماند و کسش همنفس نماند
 
در خیمه غیر پردگیان هیچ کس نماند


* * *

یاری نماند و کار ازین و از آن گذشت
 
آه مخدرات حرم ز آسمان گذشت
 
واحسرتای تعزیه داران اهل بیت
 
نی از مکان گذشت که از لامکان گذشت
 
دست ستم قوی شد و بازوی کین گشاد
 
تیغ آنچنان براند که از استخوان گذشت
 
یا شاه انس و جان تویی آن کز برای تو
 
از سد هزار جان و جهان می‌توان گذشت
 
ای من شهید رشک کسی کز وفای تو
 
بنهاد پای بر سر جان وز جهان گذشت
 
جانها فدای حر شهید و عقیده‌اش
 
که آزاده وار از سر جان در جهان گذشت
 
آنرا که رفت و سر به ره به ذوالجناح باخت
 
این پای مزد بس که به سوی جنان گذشت
 
وحشی کسی چه دغدغه دارد ز حشر و نشر
 
کش روز نشر با شهدا می‌کنند حشر

 

***
سعیدی راد
 

خورشید گلوی تاک را می بوسید
 
پیراهن چاک چاک را می بوسید
 
انگشتر عشق را به غارت بردند
 
انگشت بریده خاک را می بوسید.
 

***

«عطر ياس»

رضا محمدی

نذر سقاي تشنگان
 

دستي بزن به زبري روي زبان مشك
 
خـاليست از فــرات و ترنم دهـان مشك
 
ديگـر اميد روشـني از سـوزشش مگير
 
سـرخ است وبي ستاره سو ديدگان مشك
 
داغ طلـوع چـهـره ي بي رحــم تشنگـي
 
پر بود از كـوير وســراب آسمــان مشك
 
درآن نگاه يكسـره هر لـحظه مي نشست
 
تيري به قـلـب تشــنه لبي از كـمان مشك
 
دســتي رسـيد وخـلـوت او را بلـند كـرد
 
در ازدحــام آيـنـه هـا رفـت جـان مشك
 

گـردي بلند شـد و سواري زپشت نخل...

پر شـد زعـطـر ياس و سـپيده نهان مشك
یك ناگهـان و عـلقـمـه و نـور آفـتـاب شـرمـنده بـود مـاه از آن ناگـهـان مشك
 


***
ربنای آخر

سید حبیب حبیب پور
 

عرش مي لرزيد وقتي خاک مي شد بسترت
 
آسمان واکرد چتري از محبت بر سرت
 
حنجر جبريل هم با نام تو تطهير شد
 
تا رسيد آن تيغ بي شرم و حيا بر حنجرت
 
نخلهاي تشنه از تنهايي ات خم مي شدند
 
تا شنيدند از لبانت ربناي آخرت
 
اي همه مظلوميت ، سيمرغ قاف عاشقي!
 
رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت
 
در دل رود فرات از ماهيان بايد شنيد
 
مرثيه بر آن گلوي تشنه ي از خون ترت
 
اي خداي زخمهاي آشنا و ناگزير
 
وحي تو شد "هل من ..." و يک قافله پيغمبرت
 
کوفه کوفه شرمساري مانده در تاريخ و باز
 
کربلا در کربلا ماييم و زخم پيکرت!
 

***


فرات مهربانی

 زنده ياد نصرا... مردانی
 

به طاق آسمان امشب گل اختر نميتابد
 
بنات النعش اكبر بر سر اصغر نمي تابد
 
به شام كربلا افتاده در درياي شب ماهي
 
كه هرگز آفتابي اينچنين ديگر نمي تابد
 
به دنبال كدامين پيكر صد پاره مي گردد
 
كه از گودال خون خورشيد بي سر درنمي تابد
 
به پهناي فلك بعد از تو اي ماه بني هاشم
 
چراغ مهر ديگر تا قيامت برنمي تابد
 
فرات مهرباني تشنه ي لب هاي عطشانت
 
تو آن درياي ايثاري كه در باور نمي تابد
 
كنار شط خون دستي و مشكي پاره مي گويد
 
كه عباس دلاور از برادر سر نمي تابد
 
ز خاك تيره هفتاد و دو كوكب آسماني شد
 
كه بر بام جهان نوري از اين برتر نمي تابد
 

***

مشک

 محمدعلی قاسمی

ای شب، ای شاهدِ غم، روشنيِ يار چه شد؟
 
مـاهـــتابِ ســـحرآســايِ شـبِ تــار چــه شد؟
 
ای نسیــــمِ ســحری آب اجابت نرسيد
 
ساقيِ تشنه لبِ قافله سالار چه شد؟
 
يـوسف گـمشدهء فتحِ فُراتم چه شده ست
 
بوی پيراهنِ آن عشقِ سبکبار چــه شـــد؟
 
نازم آن يـار کـــه از آب حـذر کـــرده و گـفت:
 
پس عطشناکيِ گلهای عطشبار چه شد؟
 
هفت اقليم عطش بر لب ات آوار شده ست
 
انعکاسِ غم و پــژواکِ تـــو اينبار، چه شـــد؟
 
ياس ها در تبِ ديــدارِ تو پرپر زده اند
 
بوی باران زدهء ابرِ سبکبار چه شد؟
 
ارغــوانــی شــــدنِ روز و شب ام را بـــنگــر
 
تا بدانی که دلم بی تو در اين کار چه شد؟
 
لشکرِ تيرهء شب از همه سو آمده است
 
آن جوانــمردِ بخون خفتهء پيکار چه شد؟
 
کس بـه پــابـــوسِ غــريــبانـهء آن دل نــرسيد
 
خون و خاکسترت ای عشق گرانبار چه شد؟
 
آن طنينی که پُر از صوتِ صنوبر شده است
 
ديــدی آخــر بــه لبِ لالهء خـونبار چـه شد؟
 
ای فدايِ تــو دلِ تـا بــه اَبـــد مـــنتظرم
 
قامتِ سرو و سپيدارِ علمدار چه شد؟
 

***

نامحدود

سعيد بيابانکی

کيست اين آوای کوهستانی داوود با او
 
هرم صدها دشت با او لطف صدها رود با او
 
هرکه را گم کرده ای ای عشق در او جستجو کن
 
شمس بااوقيس بااو نوح بااو هودبا او
 
نيزه نيزه زخم بااو کاسه کاسه داغ با من
 
چشمه چشمه اشک بامن خيمه خيمه دودبا او
 
ای نسيم آهسته پابگذارسوی خيمه گاهش
 
گوش کن ...انگارنجوا می کند معبودبااو..
 
هرکه امشب تشنگی را يک سحر طاقت بيارد
 
می گذاردپابه يک دريای نامحدود بااو
 
همرهان بارسفر بربسته اند انگاروتنها
 
تشنگی مانده است دراين ظهر قيراندودبااو
 
ازچه ای غم قصه ی تنهايی اش را می نگاری
 
اوکه صدها کهکشان داغ مکرربودبااو
 
مرگ عمری پا به پايش رفت سرگردان و خسته
 
تا که زير سايه ی شمشير ها آسودبااو
 
صبح فردا کوهساران شاهد ميلاد اويند
 
سرخی هفتاد ويک خورشيد خون آلود بااو.
 


***
 محمد علی قاسمی
 

تشنه ام، جانِ فراتِ همه، آبم بدهيد
 
يا به دريا خـــبر از حالِ خــرابم بـدهيد
 
چون اباالفضلِ پر از عشق بياييد همه
 
بين گهوارهء پــرپــر شــده تابـم بـدهيد
 
تشنه ام، با لب گلگونِ عطش واعطش ام
 
در دلِ بسترِ خون، رخـصتِ خـوابم بـدهیــد
 
حــربهء حـــرمله ها با دل و جانم چه نکـرد
 
خــبر از تــشنگی و حـال خرابــم بـــدهــيد
 
با نشان دادنِ گلهايِ بخون خفتهء باغ
 
کـــمتر از ديدنِ اين صحنه عذابم بدهيد
 
ســاقـيـانِ لــبِ کــــوثر، بشتابيد کـــنون
 
که از اين تشنه لبی جام شرابم بدهيد
 
کی می آييد به بالينِ منِ غرقــه به خـون
 
تا به پاس عطش ام، جرعه ای آبم بدهيد
 
تـا نبينم غضب و چهرهء ظلمانی شب
 
با گل و لهجهء خورشيد جوابم بــدهيد
 

***
ظهر عطش
 

مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد
 
در وداعی تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد
 
طاقتم را خواهش اکبر ، در آن ظهر عطش
 
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد
 
انتخابی سخت ، حالم را پريشان کرده بود
 
شور ميدانداری اکبر به فريادم رسيد
 
تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
 
کودک شش ماهه ام – اصغر - به فريادم رسيد
 
تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ
 
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد
 
نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاری نکرد
 
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد
 
جبرييل آمد: بخوان ! قرآن بخوان، بی سر بخوان!
 
منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد
 

***

ابن الزینب
(محمدعلی شهاب)
 

به عشقت دل ببستم من ز اندوهت شکستم من
 
ز پشت پرده خیمه طرفدار تو هستم من
 
فرستادم عزیزانم به سویت ای همه جانم
 
بدان بیش از خم زلفت ز غمهایت پریشانم
 
سپاه از بی کسی داری روان کردم به دلداری
 
دو گل را تا نمایند از عزیز فاطمه یاری
 
بنالند در غمت محنت به تنهایی تو غربت
 
پریشانی پریشانت ز آهت ناله در حیرت
 
توئی و لشکر اعدا شدی تنهاتر از تنها
 
ز درد بی کسی هایت فدایت ای گل زهرا
 
بیاوردی به خیمه گه دو دسته گل ز قتلگه
 
نشسته خون گلهایم به روی چهره ات ای مه
 
ز خون دیدم وضویت را کنم نفرین عدویت را
 
بمانم کنج خیمه تا نبینم شرم رویت را
 

***

قلبم گرفته از دل بی قراریت
 
هر دم نموده ام آهنگ یاریت
 
جان را نهاده ام بر جان نثاریت
 
قربان غربت و چشم بهاریت
 
هر جا و هر زمان بودم به همرهت
 
تا توشه گیرم از رخسار چون مه ات
 
با دست پر نیاز آیم به درگه ات
 
آورده ام دو گل قربانی رهت
 
گلهای سرخ من گردد فدای تو
 
جان های هر دو تن شد رونمای تو
 
ماندم به خیمه ها در غمسرای تو
 
تا آنکه ننگرم شرم و حیای تو
 

***

دیدم ستاره ای را روزی به اوج یک نی
 
با وعده وصالش برد او دلم پیاپی
 
آن که به نیمه شب سر زد میان خوابم
 
ماه شبانه ام شد در محفل خرابم
 
دامان پر ز خاکم شد محفل نگارم
 
با دیدنش من امشب جانانه جان سپارم
 
عمه بیا تماشا مهمان من رسیده
 
در وصل روی بابا ماه دلم دمیده
 
داغ دل من از هجر پایان دگر ندارد
 
چون من کسی به ویران یک میهمان ندارد
 
میگیرمش در آغوش تا که روم من از هوش
 
گویم به غمش را کی می کنم فراموش
 
همچون بنفشه بابا گشته همه وجودم
 
یاسم ولی ببین که نیلوفری کبودم
 
بر رخت کهنه من خنده کند عدویت
 
بیا غمخوار من شو تا پر کشم بسویت
 
چون دختران شامی گفتند بابا نداری
 
من بی تو مانده بودم با آه و اشک و زاری
 
تا آمدی به ویران ای ماه و سرو نازم
 
بر دختران شامی بابا به تو بنازم
 
یک لحظه در بر من بنشین ای رأس یارم
 
یا بنشین در کنارم یا بنشین بر مزارم
 

***
 

عاشقان كم كم به شور و التهاب افتاده اند
 
بهر احياي محرم در شتاب افتاده اند
 
مجمر و اسپند و بيرق را فراهم كرده اند
 
فكر چاي روضه و قند و گلاب افتاده اند
 
كودكان را در ميان كوي و برزن ديده اي؟
 
در بناي تكيه ها از خورد وخواب افتاده اند
 
اين فراخوان محرم مرزها را هم شكست
 
ارمني ها در پي اجر و ثواب افتاده اند
 
روضه خوان ها را مگر زينب خودش ياري كند
 
از بيان ماجرا در اضطراب افتاده اند
 
مقدم هر ناشناسي را غنيمت بشمريد
 
چون شماري در مسير انتخاب افتاده اند
 
ميزبان زهرا كه باشد نان به هر كس مي رسد
 
دانه ها كم كم به زير آسياب افتاده اند
 

***

از انتهای هستی از اوج آسمانها
 
یک قافله رسیده در جمع کاروانها
 
یک کاروان رسیده تا که شود فدایی
 
زینب در این میانه گردیده کربلایی
 
اکبر گیرد رکابش پر شد از غم کتابش
 
یا سیدی حسین جان گشته بر لب خطابش
 
یار حسین زهرا باشد سپاه غربت
 
دارد از بی کسی ها لشکر چو بی نهایت
 
یا رب عزیز طه مانده غریب و تنها
 
تا خیمه گه رسیده سوز هجوم غم ها
 
محزون دل رباب و اصغر بود در آغوش
 
می خواند او لالایی این گویا رفته از هوش
 
بوسه زند به رویش وای از ناز گلویش
 
در ماریه پس از این با خون شود وضویش
 

***

سبک یابن امی (عربی)


بی قرار ،کوفه ام با،قلب چاکم

همچو زهرا، مادر تو، روی خاکم

یابن الزهرا،کوفه میا

کوچه گرد کوفه ام در بی وفایان

هم به یاد کاروان گشته مهمان

دیده ام مانده به راهت ای نگارم

خدا کند که نیایی ای قرارم

از جفای این نامردان       غرق در خون گشته مهمان

___ ** ___
همه جا در ، یاد یارم،ز غمش بر ،روی دارم

به فدای ، او نمایم،به رهش هر آنچه دارم

سر خود بر کف نهادم به امید وصل رویش

به خدا غمی ندارم به جز از هجران یارم

تنم با خون شد آغشته       غربت تو مرا کشته

یابن الزهرا،کوفه میا

بین شهر بی وفایی من تنها

سر به دار عشق توام یابن الزهرا

غربت یک کاروان را بنگرم من

اشک چشم کودکان را بنگرم من

سر می نهم به پای تو     جان مسلم فدای تو

یابن الزهرا،کوفه میا


شده ام اسیر دشمن به جدایی سر از تن

مگر اقتدا نمایم به نگار سر بدارم

من و لحظه های آخر دل و خاطرات دلبر

سینه ام شد همچو مجمر ز دو دیده خون ببارم

سینه سوزان دیده گریان     سینه سوزان دیده گریان

یابن الزهرا،کوفه میا
 


***

به شهر کوفه پر دردم میان کوچه می گردم
 
نمی خواهم که از خجلت دگر سوی تو بر گردم
 
شکسته قلب پر خونم شبیه نیل و جیحونم
 
تو سرگردان در صحرا من از هجر تو مجنونم
 
الا ای زاده حیدر بیا در کوفه و بنگر
 
به روی دار عشق تو طرفدارت شده بی سر
 
ز داغت آتشینم من ببین نقش زمینم من
 
چنین جان داده ام تا که عزایت را نبینم من
 
فدایی تو گردیدم ز اندوه تو رنجیدم
 
کمی از غربت حیدر به شهر کوفه را دیدم
 
به یاری من تنها همه بستند همه درها
 
به خاک کوچه افتادم ببردم نام زهرا را
 
به شهر شب چو مهتابم به دیدار تو بی تابم
 
کشیده بر زمین جسمم که خاک پای اربابم
 

***
 

آوای جرس می رسد از مأمن عشاق
 
صد تیر بلا نشیند ز بلا بر تن عشاق
 
همراه حسین آمده یک دشت غریبی
 
تا آنکه شود کرببلا مدفن عشاق
 

***
 

در ماه محرم همه خونین بصرانیم
 
تا وادی هجران و بلا همسفرانیم
 
از کرببلا ما دل محنت زده داریم
 
از داغ عزیز فاطمه خونین جگرانیم
 

***

در کوفه غریبم من و غمخوار ندارم
 
یک تن به برم یار وفادار ندارم
 
من همچو عمویم شده ام یکه و تنها
 
دیگر تو میا به کوفه نور دل زهرا
 
در کوفه اسیر غم هجران و بلایم
 
دلخون غریبی تو در کرببلایم
 
من یار و طرفدار بجز طوعه ندارم
 
شب گرد غریبی به دل کوچه ی یارم
 
شد گوشه ی محراب غم کوفه نصیبم
 
مانند علی بی کس تنها و غریبم
 
من کوچه نشین حرم فاطمه هستم
 
در شهر علی غمزده بر خاک نشستم
 
تن بر سر دار م من و. سر بر قدم یار
 
پر میکشم ای عشق چه خونین و سبکبار
 

***
 

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا
 
بـه لطـمه هـاي ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا
 
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگي عـجـيـبـش
 
بـه بـوي سيـب زمـينِ غـم و حـسين غريـبش
 
سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدي
 
به چشم کاسه ي خون وبه شال ماتم مـهـدي
 
سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش
 
به لحظه هاي پـرازحزن غرق درد و ملامش
 
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زيـنـب
 
بـه بــي نـهــايــت داغ دل شـکــستــه زيـنـب
 
سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل
 
بـه نـا اميـدي سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل
 
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر
 
بـه کـام خـشک اذان گـوي زيـر نـيزه و خنجر
 
سلام من به محرم به دسـت و بـا زوي قـاسم
 
به شوق شهد شهادت حنـاي گـيـسـوي قـاسم
 
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ي اصـغـر
 
به اشک خجلت شاه و گـلـوي پـاره ي اصـغـر
 
سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـيـنـه
 
بـه آن مـلـيـکـه، کـه رويش نديده چشم مدينه
 
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـي زهـيـرش
 
بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خيرش
 
سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـيـبش
 
به رو سپيدي جوُن و به بوي عطر عجيـبـش
 
سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زيـنـب
 
بــه پـاره، پـاره تــن بــي سـر مـقـابـل زيـنـب
 
سلام من به محـرم به شـور و حـال عيـانـش
 
سلام من به حسـيـن و به اشک سينه زنـانش
 
 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.