حركت امام حسين(ع) به سوي عراق

هنگام بيرون از مكّه ، كاغذي طلبيد، و اين نامه مختصر را براي بني هاشم نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم : مِنَ الحُسينِ مِنَ عَليِّ الي بني هاشِم امّا بَعْد : فَاِنّهُ مَنْ لَحِقً بي مِنْكُمْ اِسْتَشْهَدَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي لَمْ يَبْلُغِ الْفَتتحَ ـ وَ السلامُ .

« بنام خدا : نامه اي است از حسين بن علي به بني هاشم ، اما بعد هر كس به من پيوست كشته خواهد شد و هر كه باز ماند به پيروزي ( و رستگاري معنوي و فوز شهادت) نخواهد رسيد [xix]

مرحوم سيّد مي فرمايد : روايت شده كه امام حسين (ع) هنگام بيرون رفتن از مكّه براي ايراد خطبه به پا خاست و فرمود : « اَلْحَمدُ للهِ ، ماشاءَ اللهُ  وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللهِ ، وَ صَلّي الله عَلي رَسوُلِهِ ، خُطَّ المَوْتُ عَلي وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ  الْقِلادَةِ عَلي جِيدِ الفَتاةِ .»

« ستايش مخصوص خداست و آنچه خدا بخواهد مي شود و نيرويي جز از خداوند نيست، درود خداوند بر پيامبرش باد، مرگ بر فرزند آدم همچون گردنبند در گردن دختران جوان است. »

چقدر مشتاقم به ديدار گذشتگانم آن چنانكه يعقوب به ديدار يوسف اشتياق داشت ، مرا مقتلي مقرر است كه بايد به آنجا برسم . گويا مي بينم پيوندهاي بدن مرا گرگان بيابان در سرزميني كه مابين نواويس و كربلاست از هم جدا مي كنند و شكمهاي آمال و انبانهاي خالي خود را، از من انباشته كنند. آدمي ناگزير از سرنوشت است . ما خاندان رسالت به رضاي خداوند راضي هستيم، و بر بلاي او شكيبا يي مي كنيم ، و خداوند بهترين پاداش شكيبايان را به ما عطا خواهد كرد. هرگز پاره ي تن رسول خدا (ص) از او جدا نگردد و همگي در خطيرة القدس در كنار اويند ، تا ديده اش به آنان روشن شود  و وعده ي الهي به آنان تحقق يابد .

« ألا و من كان بِاذِلاً فينا مُهجَتَهُ ، مُوَطِنّا علي لِقاءِ اللهِ نفسَهُ ، فَلْيَر حَل مَعَنا ، فَأنَّني راحِلٌ مُصبِحاً انشاء الله »

« هر كه خواهد خون دل خود را در راه ما نثار كند و در طلب لقاي حق نفس خود را آماده نموده است ، با ما كوچ كند، كه من بامدادان كوچ خواهم كرد انشاءالله .[xx]»

از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمودند : شبي كه امام حسين (ع) تصميم داشت صبح آن از مكّه خارج شود محمد حنيفه خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: اي برادر خود مي داني كه اهل كوفه چگونه با پدر و برادر تو مكر و حيله نمودند ، مي ترسم با شما هم چنين كنند . اگر رأي شريفت قرار گيرد در مكّه كه حرم خداست بماني، عزيز و مكرّم خواهي بود و كسي معترض شما نخواهد شد. حضرت فرمود : اي برادر مي ترسم يزيد بناگاه مرا بكشد و احترام اين خانه با كشته شدن من از ميان برود . محمّد حنيفه گفت : اگر چنين است به جانب يمن يا گوشه بياباني برو كه كسي به تو دسترسي نداشته باشد . حضرت فرمود : در اين باره فكر كنم .

هنگام سحر آن بزرگوار از مكّه حركت نموده ة چون خبر به محمّد رسيد ، آمد و مهار ناقه ي آن حضرت را گرفت و عرض كرد : اي برادر، مگر وعده ندادي كه پيش نهادم را مورد توجه قرار دهي؟ فرمود : چرا ، عرض كرد : پس چرا با اين شتاب بيرون مي روي ؟ فرمود : وقتي  از تو جدا شدم رسول خدا (ص) نزد من آمد و فرمود :

« يا حُسَين،  اُخْرُجُ فَإنَّ الله شاءَ أَنْ يَراكَ قَتيلاً»

« اي حسين ، بيرون برو همانا خداوند خواسته كه تو را كشته ي راه خود ببيند .»

محمد حنيفه گفت : انا لله و انا اليه راجعون ، هر گاه به عزم شهادت مي روي پس چرا اين زنها را با خود مي بري؟ فرمود : « إِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ أَن يَريهُنَّ سَبايا »

« مشيت خدا بر اين است كه آنها را اسير و گرفتار راه خود ببيند. »

اين را فرمود و با محمد خداحافظي كرده و حركت نمود[xxi].

بنابر روايات معتبره ، عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر جلو آمده و هر كدام با اصرار آن حضرت را از حركت به سوي عراق منع مي كردند و آن حضرت هر كدام را جوابي داده و با آنها وداع مي نمودند . ابن عباس اضافه مي كند: حال كه رأي شريفت بر اين سفر قرار گرفته ، اولاد و زنها را بگذار و آنها را با خود مبر... مبادا كه شما را در مقابل اهل و عيال شهيد كنند و آنان تو را به آن حالت مشاهده نمايند.  حضرت قبول نكرد و اهل بيت خود را به كربلا  برد. بعد از حركت امام حسين (ع) از مكه عبدالله بن جعفر طيار شوهر حضرت زينب (س) دو فرزند خود عون و محمد را با نامه اي به نزد آن جناب فرستاد و در نامه چنين نوشته بود :

« شما را بخدا سوگند مي دهم كه از اين سفر منصرف شويد، زيرا از اين راهي كه مي رويد بر شما ترسناكم، كه مبادا شهيد شويد و اهل بيت شما مستأصل شوند ، اگر تو از ميان بروي روشنايي زمين خاموش خواهد شد، چون تو چراغ فروزان راه يافتگان و پشت و پناه مؤمنان هستي. به راهي كه مي روي شتاب مكن، خودم به دنبال نامه خدمت مي رسم.»

بعد از فرستادن اين نامه ، به نزد عمرو بن سعيد (فرماندار يزيد در مكّه) رفت و از او خواست تا امان نامه اي براي حضرت بنويسيد و از آن جناب بخواهد كه از اين سفر مراجعهت كند، عمرو نامه را براي حضرت نوشت و وعده صله و احسان و حسن جوار داد كه آن حضرت برگردد و نامه را به برادر خود  يحيي بن سعيد  روانه كرد. عبدالله بن جعفر طيار همراه نامه خود را به حضرت رساند و اصرار در مراجعت از آن سفر نمودند، حضرت بعد از جواب نامه عمرو فرمود: رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه مرا به رفتن امر فرمود، گفتند : آن خواب چيست؟ فرمود : تا به حال به كسي نگفتم و ازاين  به بعد نيز نخواهم گفت ، تا خداي خويش را ديدار كنم . چون عبدالله بن جعفر از بازگشت آن حضرت مأيوس شد به دو فرزندش محمّد و عون دستور داد ملازم آن جناب باشند و بهمراهش بروند و در ركابش شمشير زنند و خودش با يحيي به مكّه بازگشت[xxii] . ( البته گفته اند به جهت پيري و ناتواني نتوانست برود.)

امام حسين (ع) همراه بستگان و ياران از مكّه به سوي عراق، منزل به منزل حركت كردند ، از مكّه به تنعيم ، صفاح ، ذات عرق، خزيمه، زَرود ، حاجز ، ذوخسم، ثعلبيه، شقوق ، زباله، بطن العقبه، شراف ، بيضه، رهبمه ، قادسيه، عذيب، قصر بني مقاتل، روستاهاي كربلا و خود كربلا .

در مسير راه حوادث و گفتگوهايي بين آن حضرت و افراد مختلف واقع شد، و آن حضرت در هر فرصت مناسب، مردم را به ياري و پيوستن به نهضت دعوت مي كرد .

يكي از مطالبي كه امام در برخورد با افراد بدست آورد اين بود كه دلهاي مردم كوفه با اوست ولي شمشيرهاي ايشان بر ضد اوست ، و هنوز ايمان مردم كوفه در سطح عالي نيست كه آنها را به صورت مجاهد شيفته ي شهادت درآورده باشد، مثلاً در منزلگاه « صفاح» در چند فرسخي مكّه فرزدق كه از كوفه مي آمد ، با امام ملاقات كرد، امام از او پرسيد در كوفه چه خبر؟ او در پاسخ گفت : 

« قُلُوبُهُم مَعَكَ و السُّيُوفُ مَعَ بني اُمَيَّة و القَضاءُ يَنزِلُ مِنَ السَّماءِ . »

« دلهاي آنها با توست. ولي شمشيرهايشان با بني اميه است و قضا و تقدير از طرف خداست.»

« امام فرمود : راست گفتي : همه چيز از طرف خدا است و هر روز داراي شأني است ، و اگر قضاي الهي بر مراد بود حمد و شكر خدا را بجا مي آوريم و گرنه كسي كه نيّتش حق است و باطنش را تقوي فرا گرفته ، باكي بر او نيست[xxiii]

در منزلگاه « ذات العرق» امام با بشر بن غالب ملاقات كرد و از او پرسيد چه خبر؟ او نيز گفت :

« السُّيوفُ مَعَ نبي اُميَّةَ وَ القُلوبُ مَعَكَ[xxiv].»   شمشيرها با نبي اميه است و دلها با توست .

در منزلگاه « عذيب الهجانات » ( نزديك قادسيه) امام با طِرِّماح بن عدي و همراهان او ملاقات كرد ، و از او پرسيد : چه خبر؟ آنها نيز همان پاسخ بالا را دادند با اين تفاوت كه : اعيان و اشراف كوفه به ابن زياد پيوسته اند و اموال خود را در اختيار نهاده اند و بر ضاد تو آماده شده اند.  و لي ساير مردم دلهايشان با شماست امام شمشيرهايشان بر ضد شما برهنه شده است.[xxv]

شهادت رسول و نماينده ي امام حسين (ع)

هنگاميكه امام حسين (ع) با ياران به منزلگاه «حاجز» رسيدند ، امام قيس بن مُسَهَّر صِداوي را به عنوان نماينده جلوتر به سوي كوفه فرستاد، و نامه اي نوشته و به او داد ( البته هنوز خبر شهادت مسلم به او نرسيده بود)، در آن نامه بعد از حمد و ثناء چنين آمده بود :

« نامه مسلم بن عقيل به من رسيد ، و طبق آن شما با راي نيك و اتحاد و نظم به ياري او شتافته ايد، و آماده ياري ما مي باشيد،از خدا مي خواهم كه ملاقات من با شما به خوبي انجام گردد و شما در اين راه استوار بمانيد، من روز سه شنبه روز ترويه به سوي شما حركت كرده ام ، جلوتر رسول خودم قيس را به سوي شما فرستادم و به سرعت كارهاي خود را سامان دهيد كه به خواست خدا بزودي نزد شما مي آيم.» ....

چون قيس بن مسهر به قادسيه آمد توسط حصين بن نمير كه آن سامان را تحت حكومت نظامي خود درآورده بودند دستگير و نزد ابن زياد بردند ، او نيز نامه ي امام را پاره كرد و جويد تا كسي به مضمون آن آگاه نشود ابن زياد پرسيد: تو كيستي و چرا نامه را جويدي ؟ قيس گفت : من شيعه اميرالمؤمنين هستم و نامه از حسين بن علي(ع) به قومي از مردم كوفه بود . ابن زياد خشمگين شد و گفت : بالاي منبر برو و دروغگو و پسر حسين بن علي را لعن كن. قيس بالاي منبر رفت و پس از حمد و ثنا گفت : اي مردم حسين (ع) بهترين خلق خدا فرزند دختر رسول خدا ست و من از جانب او سوي شما آمدم. دعوت او را اجابت كنيد و به او بپيونديد ، و عبيدالله  و بني اميه را لعنت كرد ، و براي امام علي و حسن و حسين (ع) استغفار كرد و رحمت فراوان فرستاد . ابن زياد خشمگين شد و دستور داد او را از بالاي قصر به زمين انداخت و عبدالملك بن عمير نزد او آمد و سرش را از بدن جدا نمود[xxvi] .

نظير اين مطلب در مورد رسول ديگر امام حسين (ع) به نام عبدالله بن يفطر نيز ذكر شده كه خبر شهادت او در محل زباله به امام رسيد .[xxvii]

كاروان امام از سرزمين حاجز بيرون آمد و همچنان حركت مي كرد ، تا اينكه با كارواني كه از كوفه مي آمد و در ميانشان هلال بن نافع و عمر بن خالد بود ملاقات كرد و از آنجا در مورد قاصد خود « قيس بن مُسَهَّر» پرسيد : آنها گفتند : ابن زياد او را كشت، امام فرمود: انالله و انا اليه راجعون.  سپس گريه كرد و در حال گريه فرمود : خداوندا، منزل نيكويي براي ما و شيعيان ما آماده فرما و در قرار گاه رحمتت ميان ما و آنان جمع كن ، كه تو بر همه چيز توانايي.[xxviii]

امام حسين (ع) در بياباني عبدالله بن مطيع عدوي را ديدند كه كنار آب فرود آمده بود چون آن حضرت را ديد به نزد آن بزرگوار آمد و گفت : پدر و مادرم به قربانت اي پسر رسول خدا، چه چيز شما را به اين سرزمين كشانده ، و حضرت را گرفته و از اسب فرود آورد . امام حسين (ع) فرمودند : چنانكه مي داني معاويه از دنيا رفته و مردم عراق به من نامه نوشته، و مرا به سوي خود دعوت كرده اند . عبدالله بن مطيع عرض كرد : اي فرزند پيامبر ، خدا را به ياد تو مي آورم از اينكه حريم اسلام به سبب (شهادت) تو پاره شود . تو را به خدا سوگند دهم در باب حرمت قريش، تو را به خدا سوگند دهم در باره حرمت عرب، بخدا اگر آنچه در دست بني اميه است از خلافت و حكومت بخواهي تو را مي كشند و بعد از شهادت تو از كشتن هيچ كس پروا نخواهند كرد و از هيچ كس نخواهند ترسيد . بخدا سوگند، اين حرمت اسلام و قريش و عرب است كه از بين مي رود ،  پس اين كار را مكن و به كوفه مرو، و خود را در برابر بني اميه قرار مده . امام حسين (ع) سخن او را نپذيرفتند و اين آيه را تلاوت كردند :

«قُل لَن يُصيبنا الا ما كَتَبَ اللهُ لَنا[xxix]» : « بگو : هرگز جز آنچه خدا مقرر كرده به ما نخواهد رسيد »

 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.